Connect with us

Hi, what are you looking for?

داستان

شهرضحاک: یکی بودیکی نبوددرروزگاران قدیم پادشاه ظالمی بود که ضحاک نام داشت

یکــی بــود، یکــی نبــود. در روزگاران قدیــم پادشــاه ظالمــی بــود کــه «ضحــاک» نــام داشــت. ضحــاک پــدرش را کشــت و جنــازه اش را در «دشــت قشــقه» انداخــت. او بعــد از این کــه قــدرت را بــه دســت گرفــت، بــرای خــود قــر مجلــل و باشــکوهی روی تپــه ای سرخ رنــگ در منطقــه «شــش پل» بامیــان آبــاد نمــود کــه بعدهــا به نــام «شــهر ضحــاک» معــروف شــد. حــرم سرا و آشــپزخانه او در حصــه «سرخوشــک» بامیــان بــود. بــارگاه او چنــان بیروبــار بــود کــه غــذا از «سرخوشــک» تــا قــر او دســت بــه دســت می شــد. ضحــاک، روزهــای خــوب و خوشــی را ســپری می کــرد؛ امــا قضــای روزگار امانــش نــداد. شــیطان کــه در قالــب آشــپز بــه خدمــت او درآمــده بــود، همــه روزه بهریــن گوشــت ها را برایــش می پخــت. در گذشــته خــوردن گوشــت معمــول نبــود. مــردم بیشــر از گیــاه اســتفاده می کردنــد. ضحــاک از گوشــت ها ی لذیــذی کــه شــیطان بــرای او می پخــت لــذت می بــرد. او همیشــه از شــیطان تعریــف می کــرد.

روزی شــیطان را نــزد خــود طلبیــد و گفــت: تــو ســال ها بــدون مــزد بــرای مــن کار کــرده ای. خوش مزه تریــن غذا هــا را پختــه ای. حــال هــر خواســته ای داشــته باشــی، برایــت بــرآورده می کنــم. شــیطان ابتــدا از خواســن چیــزی ابــا ورزیــد؛ امــا ضحــاک همچنــان اصرار نمــود تــا همــۀ خواســته ها ی او را بــرآورده نمایــد. شــیطان گفــت: عالی جنــاب! تمــام خدمــت مــن بــه خاطــر دوســتی مــا بــوده اســت نــه چیــز دیگــر. حــال کــه شــما اصرار می ورزیــد، از شــما خواهشــی دارم.

ضحاک پرسید: چه خواهشی؟ شیطان جواب داد: می خواهم روی شانه ها ی شما را ببوسم. ضحــاک شــانه ها ی خــود را عریــان کــرد و شــیطان هــر دو شــانۀ او را بوســه زد. در ایــن هنــگام دو مــار ســیاه از دو شــانۀ ضحــاک بیــرون آمــد و سر در گوش هــا ی او

نمــود. ضحــاک کــه ســخت ترســیده بــود، فریــاد زد: چــه کار کــردی؟ زود بــاش یــک چــاره ای بیندیــش! شــیطان گفــت: عالی جنــاب! تنهــا راه چــارۀ ایــن دو مــار، ایــن اســت کــه هــر روز دو انســان را بکشــی و مغــز سر آن هــا را بــرای مــاران بینــدازی. ضحــاک دســتور داد تــا هــر روز دو نفــر را بکشــند و مغــز سر آن هــا را خــوراک مــاران بسازند. «ارماییــل» و «کرماییــل» ایــن مســئولیت را بــه عهــده گرفتنــد. از آنجایــی کــه هــردو نیک سرشــت بودنــد، از دو نفــر یکــی را می کشــتند و دیگــری را آزاد می ســاختند تــا بــه «فریــدون» بپیونــدد. بــه جــای او گوســفندی را ذبــح کــرده، مغــز سرش را بــرای مــاران می فرســتادند. ایــن شــیوه همچنــان ادامــه داشــت. مــردم هــر روز قربانــی می شــدند. کمــر جوانــی در شــهر باقــی مانــده بــود. همــه توســط مأمــوران ضحــاک بــه قتــل رســیده و خــوراک پــرش را از 1۷مــاران گردیــده بودنــد. «کاوه آهنگــر» از جملــه کســانی بــود کــه دســت داده بــود. نوبــت بــه پــر هجدهــم او رســید. «کاوه» شــغلش آهنگــری بــود و از ایــن طریــق امــرار معــاش می کــرد. وقتــی دیــد آخریــن پــرش را هــم از دســت می دهــد، پتکــی را برداشــت و زیــر چپــن چرمینــش پنهــان کــرد و راهــی قــر گردیــد. از ضحــاک اجــازه ملاقــات خواســت. ضحــاک اجــازه داد. همین کــه نزدیــک ضحــاک رســید، پتــک را از زیــر چپــن چرمینــش بیــرون آورد و بــر فــرق ضحــاک کوبیــد.

مغــز ضحــاک بیــرون ریخــت. مــاران شروع کردنــد بــه خــوردن مغــز سر ضحــاک. «کاوه آهنگــر» پــا بــه فــرار نهــاد. هرچــه او را تعقیــب کردنــد، اثــری از او نیافتنــد. پــس از کشــته شــدن ضحــاک، فریــدون با لشــکری بزرگ بــر شــهر ضحــاک حملــه کــرد و حکومتــش را سرنگــون

ســاخت و خــود بــر تخــت ســلطنت نشســت. ۀ ّجســد ضحــاک را نیــز در غــاری واقــع در «در 1شــکاری» انداخــت.

Click to comment

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

خبر های بیشتر دیگر :

سیاسی

هیأت امارت اسلامی امروز به رهبری عبدالسلام حنفی، معاون دوم رییس الوزرا، به روسیه رفته است تا در نشست مسکو که در باره‌ی افغانستان...

سیاسی

شماری از سیاسیون می‌گویند که ماموریت خلیلزاد برای صلح افغانستان ناکام بوده است و سبب خلق مشکلات زیاد شده است

بازرگانی

برق وارداتی ازبیکستان به 400 میگاوات افزایش یافتپس از حدود یک هفته قطع برق ازبیکستان به کشور، شرکت برشنا امروز در اعلامیه‌ای گفته است...